نویسنده: رمان
saeed_moso
قسمت اول 1
بطری ویسکی هنوز بین دستهام فشرده میشد .
پاهام رو توی سینه م جمع کرده بودم و با چشمهایی که هنوزم نمناک بود خیره بودم به بطری نیمه خرده مشروب .
قرمزی تیره ویسکی آدم رو یاد غروب های جمعه می انداخت .
یاد وقتی که دلت گرفته ولی دلداری نداری.
نیست کسی که سرت رو بذاری روی شونه هاش و اونم دستش رو بکشه توی سیاهی موهات و با نوازش هاش آروم بگیری . . . !
هیچ کس نیست و هیچ وقت هم نبوده ...
.
لباس پوشیدم که از چهار دیواری بزنم بیرون .
دلم گرفته بود وحشتاک.
هوس بهار رو داشتم . آی که دلم چقدر تنگ بوی بهار بود .
آی که چقدر صدای خش خش برگ ها عذابم میداد . انگار داشتم روی جسدای بیجون پا میذاشتم .
هوا خیلی هم سرد نبود ولی همین سرمای بدون سوز هم واسه من زیاد بود . منی که تابستونی بودم و طالب گرما.
ماشینم چند ساعتی بود که ریق رحمت رو سر کشیده بود و رفته بود ته یه اوراقی ؛ با خودم موندم که چرا من همپاش نرفتم سینه ی قبرسون.اون مرتیکه معتادی که پشت تریلی چند تنی نشسته بود و تو عالم هپروت سیر میکرد چیزی کم نداشت واسه به فنا دادن من.
یه پرشیای مشکی که سعی میکردم همیشه از تمیزی برق بزنه با سرعت 130 کیلومتر در ساعت به خاطر انحراف یه تریلی گنده به سمت راست و لاین سوم ، رفت رو هوا و بعد از دو تا چرخ خوشکل روی هوا ، تالاپی اومد پایین !
.
هر کسی که رد میشد یه فاتحه لوکس و تر تمیز هم حواله من میکرد ؛ ولی من حتی یه خراش کوچیک هم برنداشته بودم ، یعنی فکر کنم این جوری ...!!!
با کمک دو تا جوون هم سن و سال خودم از شیشیه له شده ماشین ، خودم رو کشیدم بیرون .
اولش می خواستم برم اون یارو راننده ی تریلی رو به *** فنا بدم ولی وقتی ریخت و قیافه ش رو دیدم با خودم گفتم اینو خدا زده دیگه من واسه چی بزنمش !؟رفتم کنار خیابون و به یه دیوار نیمه مخروبه تکیه دادم و پیپم رو از جیب کاپشنم کشیدم بیرون و مشغول تولید دی اکسید خوش بو شدم ...! چند وقتی بود که دیگه لب به سیگار نمیزدم و به جاش با پیپ خدمت ریه هام میرسیدم ! با اینکه چند برابر سیگار متضررم میکرد ولی بوی خوش و آرامش عجیبی بهم میداد .
همون جور که نشسته بودم و مشغول زدن پک های آخر به پیپ بودم بالاخره سر و کله بر و بچه های الگلانس سوار هم پیدا شد ...! یه مرد میانسال که احتمالا دم دمای بازنشستگی بود ولی هنوز درجه ی استواریش رو کامل نکرده بود به همراه یه جوون خوشکل و مامانی که درخشش قپه های روی شونه ش چشم آدم رو اذیت میکرد از یه الگانس ژرمنی اصل پیاده شدن .
.
افسر جوون بعد از صحبت با راننده تریلی برگشت به سمت من و نگاهی از سر تعجب به من انداخت و راه افتاد به سمت جایی که من اطراق کرده بودم .
افسر_ سلام. شما... شما راننده پرشیا هستین !؟؟
_ اگه دیگه بشه بهش گفت پرشیا .
افسر_ سالمین. یعنی منظورم اینه که مشکل خاصی ندارین !؟
_ شما دکترین ؟؟
افسر _ جانم ...! می خواین واستون یه آمبولانس خبر کنم . شاید خونریزی داخلی کرده باشین.
_ وا... با دیدن ماشینم سوزش داخلی که پیدا کردم ولی خونریزی رو فکر نکنم.
توتون های سوخته پیپ رو با یکی دو تا ضربه کنار دیوار خالی کردم و با لحن جدی ادامه دادم .نه قربونت برم ، من مشکلی ندارم شما برو سراغ راننده تریلی که فکر کنم بد جوری نئشگیش زده بالا .
ستوان جوون که از چهره متعجبش معلوم بود که هنوز باورش نشده من زنده هستم سری تکون داد و گفت _ به هر حال شما میتونید تا مشخص شدن وضع جسمیتون ماشین این آقا رو توی پارکینگ نگه دارین .( وبعد چرخید و دوباره برگشت به سر جای قبلیش . )
راننده تریلی پیرمرد مفنگی بود که تصدیقش 20 ساله پیش باطل شده بود . از وقتی اون افسر جوون بهش گفته بود قضیه چه طور باید جلو بره ، بد جوری دست به دامن من شده بود .چند دقیقه بعد پسرش هم رسید و دو تایی مشغول التماس شدن که بار روی تریلی نباید بره توی پارکینگ و خسارت منو بیمه میده و خدا رو شکر چیزیم نشده ...
حوصله این فیلم ها رو نداشتم . میدونستم اونا هم دو تا بدبخت تر از من هستن که دارن روی ماشین مردم کار میکنن . فقط از افسر راهنمایی خواستم که قضیه گواهینامه راننده رو یه جوری دنبال کنه که این آقا دوباره نشینه پشت فرمون و یه بدبخت دیگه رو به بذاره سینه قبرستون ..
..
با هر بدبختی که بود کارهای مربوط به ماشین رو انجام دادم و برگشتم به سمت چهار دیواریم . خیر سرم می خواستم برم سفر . دلم هوای شمال رو کرده بود ولی نشد که بشه ...
حالا دیگه هم ماشینم و هم شمال با هم دیگه از دست رفته بود . ولی خوب چی کار میشد کرد به قول یه نفر از امروز هر نفسی که میکشم یه خدا رو شکر هم پشت بندش باید بیام . انگار که عذرائیل اومده بود که بغلم کنه ؛ ولی من از وسط دستهاش جا خالی داده بودم ...!
...
.
بد جوری دلم گرفته بود توی چهار دیواری خونه.
بلند شدم و زدم بیرون . بی هدف زدم به دل شهر ؛ مقصد نداشتم ، فقط می رفتم و می رفتم .
توی راه چشمم همه جا کار میکرد . از پر و پاچه هلوهایی که توی خیابون رژه میرفتن تا مغازه های پر زرق برق شهر تا پرشیا های مشکی که از جلوم رژه میرفتن و داغ دلم رو تازه میکردن.
همین جوری که میرفتم و میرفتم یکدفعه توی وجودم لرزه افتاد. اولش فکر کردم حتما این عذرائیل نامرده . دیده بود اون جا از دستش در رفتم حالا اومده بود که این جا جونم رو بگیره . ولی چند لحظه بعد فهمیدم که نه بابا این موبایلم که تریپ بندری زده و داره ویبره میاد ...! نفس راحتی کشیدم ، گوشی رو بیرون آوردم و جواب دادم .
_ بله .
_بلا . کدوم گوری هستی عزیزم ؟
( احمد بود . رفیق صد درجه احمق تر از خودم )
_ سلام عوضی . تو کدوم گوری هستی که هیچ سراغی هم از من نمیگیری.
احمد _ همین دور ورا ! چکاره ای امشب ؟
_ بیکارتر از هر شب .
احمد _ ای ول . پس پاشو بیا بریم یه خورده ولگردی و اراذل بازی .
_ من ماشین ندارم ها.
احمد _ پس پرشیا خوشکله کجاست ؟
_ ته اوراقی . صبحی تصادف کردم .
احمد _ ای که خبرت بیاد . ماشین رو به *** دادی.
_آرررره عزیزم.
احمد _ حالا که دیگه ماشین نداری پس برو گم شو . دوستی ما دو تا از این لحظه دیگه تمومه .
_ اِ ، چه بهتر . ولی بگم بهت می خوام با پول بیمه و یه خورده پولی که خودم دارم میخوام چی بخرم ؟!
احمد صداش رو نرم تر کرد و پرسید _ مثلا چی ؟
_ زانتیا خوبه ... شایدم ماکسیما... هان ؟!
احمد _ راست میگی عزیزم. الهی من قربونت برم.پرشیا چیه اصلا ، فدای سرت . به بادش دادی که دادی ! اصلا ناراحت نباش. هیچ عیبی نداره ؛ امشبه رو با پراید قراضه من میریم ولگردی ، باشه.
خندیدم و جواب دادم _ اوکی. تا نیم ساعت دیگه سر خیابون .... منتظرتم.
. با احمد خداحافظی کردم و خواستم گوشیم رو بذارم داخل جیبم ولی قبلش از روی ویبره درش آوردم که باز توی وجودم ایجاد زلزله نکنه.

